تبليغاتX
سکوت تنهایی - پدرم...


سکوت تنهایی

 

 

 امروز شنبه

 

  نمي دونم چي بايد بگم

 

  ظهر بعد از كلاس رفتم خونه خواهرم. بارون شديدي مي باريد.

 

  حدود ساعت5 كه برگشتم ديدم آمبولانس دم در خونمونه. در بسته بود ولي يه لنگه از

 

   دمپايي هاي بابام پشت در افتاده بود. جا خوردم و گفتم ايشالا كه چيزي نيست

 

  اومدم در رو باز كنم كه يه پسري صدا زد:  " خانم در رو آروم باز كنيد"

 

  تعجب كردم و در رو باز كردم. باورم نميشد...

 

  بابام توي راهرو دراز كشيده بود و بهش تنفس مصنوعي ميدادن من از جام تكون نخوردم

 

  صحنه هايي رو كه مي ديدم نمي تونستم باور كنم مثل الان

 

  هر چي بهش گفتم بابايي پاشو؛ بلند نمي شد

 

  حالا ديگه همه اومده بودن. اما باباي من كه هنوز هست چرا هيشكي باور نمي كنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:27  توسط زهرا  |  57 نظر

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:3 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin