سکوت تنهایی
بی خبری... بی خبر ماندی. آن هنگام که در پی تا زدن راستی زندگی بودی، نامه ای دروغین به دستم رسید... + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:46 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 223 نظر + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 8:43 توسط زهرا وقتی که اورفت... My mind was like a room. When you got, My mind was neat, When you sat, It became a And… When you went… Oh! My room is in a mess… می توانست او اگر می خواست Please believe me ! I'm alone whit the others, I'm with rain every night… No! Please don't believe me! He said:"please believe me, please trust me…" I did it, and… He went for ever … Now, I'm dormant such as lonliness. Please believe me! « ور بپرسی راست، گویم راست قصه بی شک راست می گوید. می توانست او، اگر می خواست » + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 4:45 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 89 نظر وقتی دلم بهانه می گیرد... حلقه چشمانم خیس نبودن واین،تنها راه رهایی از بغض خاطرتو سر به هر سو می گردانم می آید این" خیال آرزو" و من، باز هم، به تو فکر می کنم... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 19:13 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 78 نظر ماهتاب تو... نتیجه تلاقی من و آینه پنهانی تناقضی آشکار است! این گاه گریه های من وممتد خنده های تو که خود چنگی است به گوشه ذهنم... + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 5:42 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 73 نظر هیچ گاه خواستنی نبودم! گاهی نا خواسته ایم ونام هایی داریم که ناخواسته از ماست، سطر های نوشته ناخواسته اند، نگاه کن! من هنوز ناخواسته ام... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 65 نظر
| Design By : Night Skin |


