سکوت تنهایی
اگر می دانستم که دیگر صدایت را نخواهم شنید، به خاطر می سپردم هر چیز را که گفته ای و در این شبهای تنهایی یک بار دیگر به آنها فکر می کردم تا کلماتت را در ذهنم زنده نگه دارم. تو تنها کسی بودی که همیشه کنارم بودی و من چه احمقانه، فکر می کردم که تو را تا ابد خواهم داشت اما آن روز وقتی آمد، که من چشمهایم را بسته بودم و تو گذر کردی بی آنکه ببینمت...
If I had only known it was our last walk in the rain I'd keep you out for hours in the storm I would hold your hand, like a lifeline to my heart And underneath the thunder we'd be warm If I had only known it was our last walk in the rain If had only known I'd never hear your voice again I'd memorize each thing you ever said And these lonely nights, I could think of them once more And keep your words alive inside my head If had only known I'd never hear your voice again You were the treasure in my heart You were the one who always stood beside me So unaware, I foolishly believed that you would always be there But then there came a day when I closed my eyes And you slipped away... If had only known it was my last night by your side I'd pray a miracle would stop the down And make sure you know my love for you goes on and on If had only known, If had only known The love I would've shown If had only known Jana Stanfield چشمانم هم، در پي بيداري به خواب دلتنگيها رفته اند انگار؛ تعبير طولاني خواب من پاياني ندارد... امروز شنبه… نمي دونم چي بايد بگم… ظهر بعد از كلاس رفتم خونه خواهرم. بارون شديدي مي باريد. حدود ساعت5 كه برگشتم ديدم آمبولانس دم در خونمونه. در بسته بود ولي يه لنگه از دمپايي هاي بابام پشت در افتاده بود. جا خوردم و گفتم ايشالا كه چيزي نيست اومدم در رو باز كنم كه يه پسري صدا زد: " خانم در رو آروم باز كنيد" تعجب كردم و در رو باز كردم. باورم نميشد... بابام توي راهرو دراز كشيده بود و بهش تنفس مصنوعي ميدادن من از جام تكون نخوردم صحنه هايي رو كه مي ديدم نمي تونستم باور كنم مثل الان هر چي بهش گفتم بابايي پاشو؛ بلند نمي شد حالا ديگه همه اومده بودن. اما باباي من كه هنوز هست چرا هيشكي باور نمي كنه... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:27 توسط زهرا |
57 نظر باز امشب، درد، تمام قد ايستاده در تاريكي ها و تنم، خميده تر از روزها سايه ذهنم را به زمين مي سايد + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 3:11 توسط زهرا |
98 نظر دیگر نمی چکد شبنمی از خطی از خطاهایی که خاک شده اند خون خواهد بارید آسمان تازه ابری ست نه، خاکستری؛ نه آبی آبها هم هوایی شده اند... + نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:15 توسط زهرا |
31 نظر نگاه ساده تو، نشان از راه دارد مانند تنگنایی، که چسبیده است تنگ زندگی + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 2:28 توسط زهرا |
66 نظر تمام راه های کور را به اشتیاق نگاهی دویدم... و تو، در هوس کوچه گم شدی... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:3 توسط زهرا |
89 نظر آخرین لالایی را برای دلبرکان خسته می خوانم تا صبح را زودتر از چشمان نیمه باز شب تماشا کنند... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:0 توسط زهرا |
69 نظر من هنوز برای لمس پروانه ها به پریدن فکر می کنم... + نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:25 توسط زهرا |
93 نظر چه ساده می خواندیم تو را و چه سنگین یادی گذاشتی بر ذهن ما... می دانم! آسوده چشم هم گذاشتی تا خاک، بروبی از سبک سری هایمان... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:0 توسط زهرا |
141 نظر اینجا راهی کرده اند راه های ابدیت را چقدر در صدای بودن می گریزد، هیاهوی سکوت. چقدر می توان شنید سکوت تنهایی را. و « این، تمام من است» + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 8:45 توسط زهرا |
78 نظر کودکی حیاط کودکی من، دیگر بوی بازی کودکانه نمی دهد تاک هم، در اندیشه ی به دام انداختن میله های سرد است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:54 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 242 نظر دو راهی درها را کندیم به هوای عبور ساده، غافل از دو راهی هایی که بی در و پیکرند... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:45 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 178 نظر کاش... کاش می توانستم رد پای حرفهایت را در نزدیکی گوشم پاک کنم... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:7 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 204 نظر گاه به گاه نگاه می کنم، به شعله شمعی که برای سوختن، خریدار است هر سوی باد را وباد، مسیر رفته را باز هم تکرار می کند... + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:17 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 162 نظر پنهانی پیدا دلم از جایی گم است، که "شاه راه علی "پیداست. او اگر راست، من کجاست؟! او که دستگیرم بود این من! که هنوز، خفته از پرده غیب است!... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:31 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 152 نظر تنهــــــــــــــــــــــــــــــــایی کم می آورم گاهی ظرف زمان را، درمیانه راه اندیشه ام گم است هراس از نرسیدن، باز هم تکرار می کند: مسافر زمان، مقصدت کجاست ؟ کوره راه نزدیک است ، پیاده می شوی؟! + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:53 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 127 نظر + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 8:43 توسط زهرا خواب رام تو مرا، در گوشی حرفهای دلت را آرام زمزمه کن تا غریبه ای نداند که می گفتی هیچ گاه! جهنم چشمانت را به بهشت دستانت نخواهم فروخت. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 7:19 توسط زهرا |
آرشیو نظرات 97 نظر 












از وحشی شبهایم
به بوییدن صبحی رام کشاندی
و من،
تنها در اندیشه خوابی بودم
که تو جای من می دیدی...
| Design By : Night Skin |



